محمدتقى نورى
242
اشرف التواريخ ( فارسي )
شهزادهء فيروزبخت به فرّ فريدونى و شكوه كيخسروى « 1 » پاى سعادت در ركاب رخش دولت آورده ، الويهء جهانافروز به عزم انتقام آن گروه ( 91 ب ) تيرهروز به حركت آمده ، لشكر برانغار به وجود محمّد خان قاجار و جوانغار ، به اهتمام حسين خان سردار مفوّض شده « 2 » و قول به طلعت « 3 » شهزادهء سعادت يار زينتپذير گشته ، امير گونه خان ايلخانى و لطفعلى خان چپشلو به قراولى تعيين و امر گرديد كه همهجا به فاصلهء يك فرسنگ در جلو عساكر فيروز جنگ بودند . « 4 » هراوقات كه سياهى لشكر دشمن و يورت تركمانيهء طژن نمودار شود ، خسرو لشكرشكن را آگاه سازند . « 5 » تكّه طژن در همان وقتى كه بهادران لشكر فيروزى اثر در دربند به سروقت آن برگشته روزگاران رسيدند ، « 6 » در حين تقارب فئتين چون زنبورك در جلو بود ، شليك شد ، صداى رعدآواى زنبورك در وسعتكدهء دشت پيچيده ، آوازهء مرگ و قتل آن مخذولان را به گوش ايشان رسانيده ، معلوم نمودند « 7 » كه موكب جهانگشاى شاهزادهء مظفرلوا به عزم انتقام آن گروه بىپروا به حركت آمده است . طايفهء تكّه در ورطهء « 8 » اضطراب افتاده ، هركس به قدرى كه دست مكنتش مىرسيد ، چشم از مال و اسباب « 9 » پوشيده ، دست زن و فرزند خود را گرفته ، از معبر طژن گذشته ، به سمت قم ( 127 ) كه بيابانى است پرآفت « 10 » و محلّ مخافت كه سالكان آن بوادى هميشه از بىآبى كباب و تشنگان « 11 » آن فيافى « 12 » همواره به نظارهء سراب سيراب مىباشند . سكّان آن سرزمين كه به سختجانى و بدگذرانى معتادند ، در هرفرسنگى يا بيشتر چاهى حفر نموده ، آب شورى از آنجا حاصل مىشود كه تشنگان را جز تشنگى نمىافزايد . به « 13 » وقت ضرورت از آن آشاميده ، باز سر آن را به خار و خاشاك پوشيده « 14 » ، با زمين هموار مىنمايند كه هيچ آفريدهاى پى به آن نبرد « 15 » ، روان شدند و فوجى از سواران ايستادگى كرده ، پاى ثبات افشرده كه ضعفاى آن قوم
--> ( 1 ) . مج : شهزادهء سكندرفر به فر كيخسروى و شكوه فريدونى . ( 2 ) . مج : سردار جهت استحكام يافته . ( 3 ) . مج : طلعتخجسته . ( 4 ) . مج : بوده . ( 5 ) . مج : از آن مقدمه آگاه ساخته باشند . ( 6 ) . مج : برگشتهبختان رسيده . ( 7 ) . مج : نمودهاند . ( 8 ) . مج : شبكه . ( 9 ) . مج : « و اسباب » ندارد . ( 10 ) . مج : پرآفت و صحرايى است بىآب . ( 11 ) . ملك : تشنهگان . ( همهجا ) ( 12 ) . مج : باديه . ( 13 ) . مج : « به » ندارد . ( 14 ) . مج : انباشته . ( 15 ) . مج : پى به مقصود نمىبرد .